تجربه ازدواج :
سلام
یه خانوم ۳۰ سالم و این چیزی که من میگم ممکنه به درد دختر خانومی بخوره که میخواد ازدواج کنه با پسری که علاقه از سمت دختره نه پسر
من دانشجو بودم ۱۹ ساله که عاشق یک فردی شدم و مهرش به شدت به دلم نشست که منتظر بودم هر ماه حتی یه سلامم بهم بده من با اون خوشحال باشم و خودمو باختم و برده اون شدم و بشدت پا فشاری میکردم که ایشون هم باید به من علاقه مند بشه و به اون کسی که به من علاقه داشت توجهی نکردم ما سه تامونم تو یه رشته تحصیل میکردیم و برخی کلاسای مشترک داشتیم و بلاخره با دعانویس و کلی دلبری و کار های بد دیگه تونستم با این پسری که دوسش دارم ازدواج کنم از چهره من زیاد تعریف میشد و من اینطور فک میکردم که میتونم با چهرم افسونش کنم اما نشد و به حرف هیچ بنی بشری گوش نکردم جلو همه وایسادم گفتم یا این بشر یا میمیرم.زیاد از ازدواجمون نگذشته بود که مچشو گرفتم نه یک بار بلکه صدبار و هیچ جوره بند زندگی نبود و من براش هیچ اهمیتی نداشتم و وقتی میخواستم باهاش صحبت کنم میگفت که تو به زور خودتو به من انداختی و زیادم چیزی میگفتم از خونه برا یه هفته و دوسه روز میرفت شمال و... من کلی آسیب دیدم و از اون همه خوشگلی که میگفتن دارم حتی یه ابروی پر و صاف برام نموند و اخر سر گفت یا باید برگه طلاق رو امضا کنم و یا بدتر میشه زندگی برام از اینی که هست امضا کردم و جونمو نجات دادم و ۹ سال از عمرم سوخت بعدها به سرم زد رفتم پیش اون کسی که منو دوس داشت دوران دانشجویی و دیدم هنوزم ازدواج نکرده و خواستم شانسمو امتحان کنم گفتم که باهم باشیم با اینکه مهرم تو دلش بود اما منو فقط به عنوان دوست پذیرفت و با اینکه دوستیم اما حالم بهتره و میخندم و استرس ندارم آسیب ببینم یا کی خونه باشم و چی رو اجازه دارم بخرم چی رو اجازه ندارم بخرم الان که فک میکنم میبینم حتی خود اون کسی که دوسش داشتم میگفت که علاقه ای بهم نداره و من گوش نمیکردم میخوام بگم که همیشه جایی باشید که خاطر خواه داشته باشید نه جایی که خودتونو بزور میخوایید جا کنید با اینکه من اون اقا رو دوس داشتم ولی هرگز پیشش لبخند نزدم و به هیچی خالص و ته بدبختی رسیدم و حالا که پیش کسی هستم که زمانی منو دوس داشت لبخند میزنم حالم بهتره و میتونم خودمو کمی سرپا کنم درحالی که قبلا داغ بودم میگفتم نه نمیشه نمیتونم بدون اون نفس نمیتونم بکشم و ازدواج غلط کردم و رفتم تو زندانی که برا خودم ساخته بودم و شدم فرد مریض و گیج که دست و پاشو گم میکرد هول میشد و هیچ جمعی حاضر نبود راش بده و فقط نیاز جنسی یکیو برطرف میکرد و حتی دیگه ذهنی هم ندارم برم درسمو ادامه بدم یا خانواده ای که بخوان پشتمو بگیرن
خواهشا تا وقتی عشق دو طرفه نیست خودتونو نسوزونید که به وجود بیارید من خودمو تموم کردم نشد و فقط شدم برده جنسی و برده تفکر احمقانه دوره جوونیم و حتما قبل ازدواج پیش مشاور ازدواج برید.
- 💔
سلام
یه خانوم ۳۰ سالم و این چیزی که من میگم ممکنه به درد دختر خانومی بخوره که میخواد ازدواج کنه با پسری که علاقه از سمت دختره نه پسر
من دانشجو بودم ۱۹ ساله که عاشق یک فردی شدم و مهرش به شدت به دلم نشست که منتظر بودم هر ماه حتی یه سلامم بهم بده من با اون خوشحال باشم و خودمو باختم و برده اون شدم و بشدت پا فشاری میکردم که ایشون هم باید به من علاقه مند بشه و به اون کسی که به من علاقه داشت توجهی نکردم ما سه تامونم تو یه رشته تحصیل میکردیم و برخی کلاسای مشترک داشتیم و بلاخره با دعانویس و کلی دلبری و کار های بد دیگه تونستم با این پسری که دوسش دارم ازدواج کنم از چهره من زیاد تعریف میشد و من اینطور فک میکردم که میتونم با چهرم افسونش کنم اما نشد و به حرف هیچ بنی بشری گوش نکردم جلو همه وایسادم گفتم یا این بشر یا میمیرم.زیاد از ازدواجمون نگذشته بود که مچشو گرفتم نه یک بار بلکه صدبار و هیچ جوره بند زندگی نبود و من براش هیچ اهمیتی نداشتم و وقتی میخواستم باهاش صحبت کنم میگفت که تو به زور خودتو به من انداختی و زیادم چیزی میگفتم از خونه برا یه هفته و دوسه روز میرفت شمال و... من کلی آسیب دیدم و از اون همه خوشگلی که میگفتن دارم حتی یه ابروی پر و صاف برام نموند و اخر سر گفت یا باید برگه طلاق رو امضا کنم و یا بدتر میشه زندگی برام از اینی که هست امضا کردم و جونمو نجات دادم و ۹ سال از عمرم سوخت بعدها به سرم زد رفتم پیش اون کسی که منو دوس داشت دوران دانشجویی و دیدم هنوزم ازدواج نکرده و خواستم شانسمو امتحان کنم گفتم که باهم باشیم با اینکه مهرم تو دلش بود اما منو فقط به عنوان دوست پذیرفت و با اینکه دوستیم اما حالم بهتره و میخندم و استرس ندارم آسیب ببینم یا کی خونه باشم و چی رو اجازه دارم بخرم چی رو اجازه ندارم بخرم الان که فک میکنم میبینم حتی خود اون کسی که دوسش داشتم میگفت که علاقه ای بهم نداره و من گوش نمیکردم میخوام بگم که همیشه جایی باشید که خاطر خواه داشته باشید نه جایی که خودتونو بزور میخوایید جا کنید با اینکه من اون اقا رو دوس داشتم ولی هرگز پیشش لبخند نزدم و به هیچی خالص و ته بدبختی رسیدم و حالا که پیش کسی هستم که زمانی منو دوس داشت لبخند میزنم حالم بهتره و میتونم خودمو کمی سرپا کنم درحالی که قبلا داغ بودم میگفتم نه نمیشه نمیتونم بدون اون نفس نمیتونم بکشم و ازدواج غلط کردم و رفتم تو زندانی که برا خودم ساخته بودم و شدم فرد مریض و گیج که دست و پاشو گم میکرد هول میشد و هیچ جمعی حاضر نبود راش بده و فقط نیاز جنسی یکیو برطرف میکرد و حتی دیگه ذهنی هم ندارم برم درسمو ادامه بدم یا خانواده ای که بخوان پشتمو بگیرن
خواهشا تا وقتی عشق دو طرفه نیست خودتونو نسوزونید که به وجود بیارید من خودمو تموم کردم نشد و فقط شدم برده جنسی و برده تفکر احمقانه دوره جوونیم و حتما قبل ازدواج پیش مشاور ازدواج برید.
- 💔
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
هنوز نظری وجود ندارد
اولین نفری باشید که نظر خود را درباره این تجربه به اشتراک میگذارد!