تجربه یک سال معلم بودن :
ارشد ادبیات از دانشگاه علامه دارم. توی اون یک سال چیزهایی رو فهمیدم که کل زندگیم رو تغییر داد. اولین چیز این بود که فهمیدم سال ها انگار توی غار زندگی کردم. بچه ها به مراتب از من اجتماعی تر بودند و حتی مهارت های بیشتری هم داشتند. من فقط ادبیات درس می دادم اما اونها یکپارچه زندگی بودند. شرارت هاشون جزو زندگی بود. خوبی هاشون از ته دل بود و حتی خباثت هاشون رو اگر میدیدی به مراتب از کسایی مثل من که سال ها ادبیات خونده بودم و فکر می کردم که مصلح اجتماعی ام کم ضرر تر بود. من یک سال با اون ها سر و کله زدم و در آخر سر نه معلم اونها که انگار هم کلاسی اونها شده بودم. اونها منو به گذشته های دور خودم بردن. به روزهایی که از یاد برده بودم و زیر خروار ها کتاب دفن شده بودند. گرچه وقتی کتاب ها کنار رفت زخم های خیلی عمیقی هم پدیدار شد. زخم هایی که هنوز هم که هنوزه درگیرشونم و هر روز دارم سعی می کنم کمی ترمیمشون کنم. بچه ها اولین چیزی که بهم یاد دادند این بود که با نیمه تاریک اما قدرتمند خودم آشنام کردند. جوری شده بود که هر چارچوبی که آموزش پرورش تعیین کرده بود توی کلاسای من برعکسش رو عمل می کردیم. چرا که وقتی به ممنوعه های آموزش پرورش برمیخوردم میدیدم خودم تمام اون مرزها رو قبلا رد کردم و چطور باید دانش آموزها رو منع کنم؟ توی کلاس من چیزی به اسم کتاب درسی وجود نداشت. چون عملا به کتاب تدوین شده آموزش پرورش اعتقادی نداشتم. خلاصه کلاس من کلاس شرهای مدرسه شده بود. هر دانش آموز شری که از کلاس بیرونش می کردند می اومد می رفت ته کلاس من می شست تا مبادا ناظم بیاد سر وقتش. سر امتحانا مدیر و ناظم برای من هم مراقب گذاشته بودند که یه وقت به بچه ها نرسونم. کاری به این ها ندارم که آخرش هم تقریبا میشه گفت که با یک اخراج محترمانه رو به رو شدم. بعد از اون یک سال از مدرسه دراومدم و وارد خیابون شدم. پیش از اون از واقعیت دور شده بودم و بعد از مدرسه انگار خودم هم کلاس هایی رو طی کردم برای ورود دوباره به جامعه. اینبار با دو وجه خیر و شری که داشتم. توی دو سال اخیر توی شهر های مختلفی انواع کار ها رو کردم. از کار سر ساختمون توی چابهار تا نیروی بومگردی توی قشم و سالنکار و گارسون توی تهران و باربری توی رشت گرفته تا باریستایی و و و... کار های مختلفی رو تست کردم. به جرات بعد از مدرسه بدبختی هایی رو چشیدم که نیاز بود آدم توی سن پایین تر بکشه. من وارد فضایی شدم که همه حوادث توش واقعی بود و نه فقط توی صفحه ی کتاب ها. به جرات میتونم بگم بهترین دانشگاه برای زندگی آدم خیابونه. هرچند که اتفاق هایی که توش میفته گاهی بسیار بسیار مهلکه و گاهی غیر قابل بازگشت. خلاصه کلام اینکه میخوام یه چیزو بگم و اونم اینه که هر چیزی رو به موقع اش انجام بدید. نذارید دیر بشه. نه درس نه کتاب نه خانواده نه فلان مدیر فلان شرکت بعدتر نمیان بهتون بابت زندگی نکرده مدال بدن. من تمام آنچه باید از بیست تا سی انجام میدادم رو دارم توی سن سی انجام میدم ولی خب خیلیاشم دیگه فایده ای نداره. توی سن سی و سه نه رابطه درستی داشتم نه تفریح درستی و نه عشقی به چیزی. هر چی هست خوندنی های مکتوبیه که اتفاقا حجم زیادش آزاردهنده شده. اگر در زندگی هاتون به موقع نباشید تبدیل میشید به جسمی پیر تر از روحتون. روحی که میخواد شیطنت های جوونیای نکرده ش رو بکنه اما سن و سال و ظاهرش دیگه بهش اجازه این کار رو نمیده. دوستان تجربه من معلمی توی مدرسه و بعد از مدرسه توی چند تا خط خلاصه میشه اول اینکه مدرسه اصلا چارچوب های مناسبی برای نسل جدید نداره و صرفا به سرکوب بچه ها کمک میکنه. کسب مهارت های اجتماعی به مراتب از کسب سواد مهم تره. اونچه که توی خیابون یاد میگیری دو وجهه خیر و شررت رو میسازه که لازمه هر انسانیه. با دوست خیر و با دشمن شر بودن وظیفه هر انسانه. حالا توی کدوم مدرسه و دانشگاه به آدما درس شر بودن میده؟.
- 🐱
ارشد ادبیات از دانشگاه علامه دارم. توی اون یک سال چیزهایی رو فهمیدم که کل زندگیم رو تغییر داد. اولین چیز این بود که فهمیدم سال ها انگار توی غار زندگی کردم. بچه ها به مراتب از من اجتماعی تر بودند و حتی مهارت های بیشتری هم داشتند. من فقط ادبیات درس می دادم اما اونها یکپارچه زندگی بودند. شرارت هاشون جزو زندگی بود. خوبی هاشون از ته دل بود و حتی خباثت هاشون رو اگر میدیدی به مراتب از کسایی مثل من که سال ها ادبیات خونده بودم و فکر می کردم که مصلح اجتماعی ام کم ضرر تر بود. من یک سال با اون ها سر و کله زدم و در آخر سر نه معلم اونها که انگار هم کلاسی اونها شده بودم. اونها منو به گذشته های دور خودم بردن. به روزهایی که از یاد برده بودم و زیر خروار ها کتاب دفن شده بودند. گرچه وقتی کتاب ها کنار رفت زخم های خیلی عمیقی هم پدیدار شد. زخم هایی که هنوز هم که هنوزه درگیرشونم و هر روز دارم سعی می کنم کمی ترمیمشون کنم. بچه ها اولین چیزی که بهم یاد دادند این بود که با نیمه تاریک اما قدرتمند خودم آشنام کردند. جوری شده بود که هر چارچوبی که آموزش پرورش تعیین کرده بود توی کلاسای من برعکسش رو عمل می کردیم. چرا که وقتی به ممنوعه های آموزش پرورش برمیخوردم میدیدم خودم تمام اون مرزها رو قبلا رد کردم و چطور باید دانش آموزها رو منع کنم؟ توی کلاس من چیزی به اسم کتاب درسی وجود نداشت. چون عملا به کتاب تدوین شده آموزش پرورش اعتقادی نداشتم. خلاصه کلاس من کلاس شرهای مدرسه شده بود. هر دانش آموز شری که از کلاس بیرونش می کردند می اومد می رفت ته کلاس من می شست تا مبادا ناظم بیاد سر وقتش. سر امتحانا مدیر و ناظم برای من هم مراقب گذاشته بودند که یه وقت به بچه ها نرسونم. کاری به این ها ندارم که آخرش هم تقریبا میشه گفت که با یک اخراج محترمانه رو به رو شدم. بعد از اون یک سال از مدرسه دراومدم و وارد خیابون شدم. پیش از اون از واقعیت دور شده بودم و بعد از مدرسه انگار خودم هم کلاس هایی رو طی کردم برای ورود دوباره به جامعه. اینبار با دو وجه خیر و شری که داشتم. توی دو سال اخیر توی شهر های مختلفی انواع کار ها رو کردم. از کار سر ساختمون توی چابهار تا نیروی بومگردی توی قشم و سالنکار و گارسون توی تهران و باربری توی رشت گرفته تا باریستایی و و و... کار های مختلفی رو تست کردم. به جرات بعد از مدرسه بدبختی هایی رو چشیدم که نیاز بود آدم توی سن پایین تر بکشه. من وارد فضایی شدم که همه حوادث توش واقعی بود و نه فقط توی صفحه ی کتاب ها. به جرات میتونم بگم بهترین دانشگاه برای زندگی آدم خیابونه. هرچند که اتفاق هایی که توش میفته گاهی بسیار بسیار مهلکه و گاهی غیر قابل بازگشت. خلاصه کلام اینکه میخوام یه چیزو بگم و اونم اینه که هر چیزی رو به موقع اش انجام بدید. نذارید دیر بشه. نه درس نه کتاب نه خانواده نه فلان مدیر فلان شرکت بعدتر نمیان بهتون بابت زندگی نکرده مدال بدن. من تمام آنچه باید از بیست تا سی انجام میدادم رو دارم توی سن سی انجام میدم ولی خب خیلیاشم دیگه فایده ای نداره. توی سن سی و سه نه رابطه درستی داشتم نه تفریح درستی و نه عشقی به چیزی. هر چی هست خوندنی های مکتوبیه که اتفاقا حجم زیادش آزاردهنده شده. اگر در زندگی هاتون به موقع نباشید تبدیل میشید به جسمی پیر تر از روحتون. روحی که میخواد شیطنت های جوونیای نکرده ش رو بکنه اما سن و سال و ظاهرش دیگه بهش اجازه این کار رو نمیده. دوستان تجربه من معلمی توی مدرسه و بعد از مدرسه توی چند تا خط خلاصه میشه اول اینکه مدرسه اصلا چارچوب های مناسبی برای نسل جدید نداره و صرفا به سرکوب بچه ها کمک میکنه. کسب مهارت های اجتماعی به مراتب از کسب سواد مهم تره. اونچه که توی خیابون یاد میگیری دو وجهه خیر و شررت رو میسازه که لازمه هر انسانیه. با دوست خیر و با دشمن شر بودن وظیفه هر انسانه. حالا توی کدوم مدرسه و دانشگاه به آدما درس شر بودن میده؟.
- 🐱
تجربههای حرفهای
0
پسند
نظرات
345 نظردقیقن هر کاریرو بایر وقتش انجام بدی
متاسفانه دیر فهمیدیم
ولی پایان پیامتون اصلا جالب نبود که بچه ها رو تشویق میکنید به دور شدن از مدرسه.
اینکه شما زندگی خوبی نداشتین و خیلی چیزها رو به موقعش تجربه نکردی دلیل نمیشه بقیه رو همینطور ببینی.
نسل امروز نسل بسیار آگاه و توانمندی هست و برای همین معلما هم بسیار در تلاشن تا روش های تدریس نوین رو در کلاس های شلوغ غیراستاندارد در حد توان اجرا کنن.