تجربه دعا گرفتن از دعانویس :
سلام دخترم ۲۴
من تا ۲۱ سالگی با هر پسری دوست میشدم الکی الکی جدا میشدیم از هم یا هر خاستگاری میومد خیلی جدی میشد صحبتامون و قرار ازدواج صدرصد ولی وقتی میرفتن دیگه خبری ازشون نمیشد
مامانمم از اول زندگی با زن عموم مشکل داشته و همیشه میگفت زن عموم دعا میگیره برامون
ما زیاد باهاشون رفت و آمد نداشتیم ولی بابام چرا
بابام زیاد میرفت خونه عموم و یکسری اوقات یکسری کارا میکرد که حس میکردیم واقعا دعا به خوردش دادن
مثلا سر چیزای الکی با مامانم بحث میکرد
سر سفره یهو میزد زیر بشقاب و غذا میریخت تو سفره و با مادرم الکی بحث میکرد و کتکش میزد
معمولا این تایما بابام بیکار میشد و تا مدت زیادی سرکار نمیرفت ،یعنی بیکار میشد کاملا
گذشت من با یه پسره دوست شدم و طبق معمول بابام با مامانم الکی الکی بحث کرد ولی این سری خیلی بحثشون بالا گرفت که مامانم تصمیم گرفت بره پیش یه دعانویس ولی دعانویسه تو یه روستا تو قزوین بود ک خیلی دور بود از ما
منم به این پسره که باهاش دوست بودم گفتم تو ماشین داری منو مامانمو میبری؟
اونم قبول کرد
رسیدیم اونجا ما رفتیم داخل ،از داخل خونش حیاطش مشخص بود
دعانویسه بهم گفت بختت رو بستن با هرکسی آشنا میشی میذاره میره
همون لحظه اون پسری که دوست پسرم بود اومد داخل حیاط آب خورد ،به دعانویسه گفتم این آقا با ماس غریبه نیست
دعانویسه گفت چرا این پسره نه؟ این پسره پسر خوبیه با این ازدواج کن
من اولش جدی نگرفتم
یکسری دعانوشت یه تخم مرغ هم آورد شکوند بالای سرم که انقد سفت بود ب زور شکست
گذشت ۶ ماه بعد همون پسر اومد خاستگاریم و الان دوساله باهم سر زندگیمون هستیم و به شدت از زندگیمون راضی هستم و مشکلی نداریم باهم ( مشکلات اقتصادی تو همه زندگیا هست )
از اون موقع رابطه مامان و بابام خیلی بهتر شده دیگه خبری از اون همه دعوا و بد خلقی نیست
اینارو گفتم که بدونید دعا واقعا اثر داره ولی پیش هر دعانویسی نرید...
- 💙
سلام دخترم ۲۴
من تا ۲۱ سالگی با هر پسری دوست میشدم الکی الکی جدا میشدیم از هم یا هر خاستگاری میومد خیلی جدی میشد صحبتامون و قرار ازدواج صدرصد ولی وقتی میرفتن دیگه خبری ازشون نمیشد
مامانمم از اول زندگی با زن عموم مشکل داشته و همیشه میگفت زن عموم دعا میگیره برامون
ما زیاد باهاشون رفت و آمد نداشتیم ولی بابام چرا
بابام زیاد میرفت خونه عموم و یکسری اوقات یکسری کارا میکرد که حس میکردیم واقعا دعا به خوردش دادن
مثلا سر چیزای الکی با مامانم بحث میکرد
سر سفره یهو میزد زیر بشقاب و غذا میریخت تو سفره و با مادرم الکی بحث میکرد و کتکش میزد
معمولا این تایما بابام بیکار میشد و تا مدت زیادی سرکار نمیرفت ،یعنی بیکار میشد کاملا
گذشت من با یه پسره دوست شدم و طبق معمول بابام با مامانم الکی الکی بحث کرد ولی این سری خیلی بحثشون بالا گرفت که مامانم تصمیم گرفت بره پیش یه دعانویس ولی دعانویسه تو یه روستا تو قزوین بود ک خیلی دور بود از ما
منم به این پسره که باهاش دوست بودم گفتم تو ماشین داری منو مامانمو میبری؟
اونم قبول کرد
رسیدیم اونجا ما رفتیم داخل ،از داخل خونش حیاطش مشخص بود
دعانویسه بهم گفت بختت رو بستن با هرکسی آشنا میشی میذاره میره
همون لحظه اون پسری که دوست پسرم بود اومد داخل حیاط آب خورد ،به دعانویسه گفتم این آقا با ماس غریبه نیست
دعانویسه گفت چرا این پسره نه؟ این پسره پسر خوبیه با این ازدواج کن
من اولش جدی نگرفتم
یکسری دعانوشت یه تخم مرغ هم آورد شکوند بالای سرم که انقد سفت بود ب زور شکست
گذشت ۶ ماه بعد همون پسر اومد خاستگاریم و الان دوساله باهم سر زندگیمون هستیم و به شدت از زندگیمون راضی هستم و مشکلی نداریم باهم ( مشکلات اقتصادی تو همه زندگیا هست )
از اون موقع رابطه مامان و بابام خیلی بهتر شده دیگه خبری از اون همه دعوا و بد خلقی نیست
اینارو گفتم که بدونید دعا واقعا اثر داره ولی پیش هر دعانویسی نرید...
- 💙
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
677 نظر