تجربه ازدواج در سن کم :
سلام. تجربه من درباره ازدواج تو سن کمه، میگم شاید یه تلنگری بود برای یه کسی
من وقتی 14 سالم بود پسرخالم اومد خواستگاری، من از خدا خواسته سریع قبول کردم چون از بچگی همدیگه رو دوست داشتیم و من نسبت بهش خیلی وایب خوبی داشتم. اون زمان ایشون 19 سالشون بود
من از ازدواج فقط نامزد بازیهاش رو میدونستم، فکر میکردم یعنی میریم باهم رستوران و خرید و دور دور های شبانه و... هیچوقت نمیدونسم که ازدواج مسئولیت سنگینی داره، در کنار قشنگی هاش دردسر داره...
اوایل همه چی گل و بلبل پیش میرفت تا اینکه شروع کرد به گیر دادن، از گروه دوستانهات بیا بیرون، با دوستات نگرد، فلان جا نرو، فلان جا برو و... منم که نادان ی دختر 14.. 15ساله کم عقل همش میگفتم چشم و بعد میشنستم غصه میخوردم تا جایی ک ی مدت میگف حتی با خوانوادت تفریح نرو و من به بهونه های مختلف باهاشون بیرون نمیرفتم و میموندم تنها تو خونه 🥲 خونه مادرشوهر میرفتم بشور و بروف و تمیز کن
تا رسید ب جایی ک سر مسائل زناشویی سرکوفت میخوردم ک چرا تو هیچی بلد نیسی و نسبت ب این قضایا سردی 🤦♀ خب من ی دختر چشم و گوش بسته با اون سن کم واقعا هیچ حسی نسبت ب کارهای مثبت 18 نداشتم... تحمل میکردم فقط ب خاطر اینکه ایشون ناراحت نشن،همه زندگیم شده بود تحمل و گذشت کردن، گذشت کردن از بچگیم، از دلم، احساسم و همش شده بود حسرت کارهایی که هیچوقت اجازه انجامش رو بهم نداد و ...
من حق میدادم بهش چون اونم کوچیک بود اونم سنش کم بود
هربار سر مسائلم باهاش میشنستم گریه میکردم تهش ب این نتیجه میرسیدم ک خودم کردم، خودم خواستم ن زور مادر و ن اجبار پدر بالا سرم نبود
الان رفته رفته با گذشت 5 سال از عقدمون (هنوز عروسی نکردیم) کم کم عادت کردیم و خب ایشون هم رفتاراشون رو تغییر دادن و خداراشکر باهمدیگه کنار میایم.
با این وجود خیلی دوسش دارم
من شدم درگیر یه ادم درست ولی در زمان اشتباه 🤦♀
من اگه هزار بار دیگه هم ب دنیا بیام و بخوام ازدواج کنم بازم انتخابم همین همسر هستش ولی ن در اون زمان...
خیلی به طور خلاصه توضیح دادم ک طولانی نشه ولی بدونید که هرگز درسن پایین ازدواج نکنید، پشیمونی و حسرت هایی ب دلتون میذاره که هیچوقت قابل جبران نیست.
- 😱
سلام. تجربه من درباره ازدواج تو سن کمه، میگم شاید یه تلنگری بود برای یه کسی
من وقتی 14 سالم بود پسرخالم اومد خواستگاری، من از خدا خواسته سریع قبول کردم چون از بچگی همدیگه رو دوست داشتیم و من نسبت بهش خیلی وایب خوبی داشتم. اون زمان ایشون 19 سالشون بود
من از ازدواج فقط نامزد بازیهاش رو میدونستم، فکر میکردم یعنی میریم باهم رستوران و خرید و دور دور های شبانه و... هیچوقت نمیدونسم که ازدواج مسئولیت سنگینی داره، در کنار قشنگی هاش دردسر داره...
اوایل همه چی گل و بلبل پیش میرفت تا اینکه شروع کرد به گیر دادن، از گروه دوستانهات بیا بیرون، با دوستات نگرد، فلان جا نرو، فلان جا برو و... منم که نادان ی دختر 14.. 15ساله کم عقل همش میگفتم چشم و بعد میشنستم غصه میخوردم تا جایی ک ی مدت میگف حتی با خوانوادت تفریح نرو و من به بهونه های مختلف باهاشون بیرون نمیرفتم و میموندم تنها تو خونه 🥲 خونه مادرشوهر میرفتم بشور و بروف و تمیز کن
تا رسید ب جایی ک سر مسائل زناشویی سرکوفت میخوردم ک چرا تو هیچی بلد نیسی و نسبت ب این قضایا سردی 🤦♀ خب من ی دختر چشم و گوش بسته با اون سن کم واقعا هیچ حسی نسبت ب کارهای مثبت 18 نداشتم... تحمل میکردم فقط ب خاطر اینکه ایشون ناراحت نشن،همه زندگیم شده بود تحمل و گذشت کردن، گذشت کردن از بچگیم، از دلم، احساسم و همش شده بود حسرت کارهایی که هیچوقت اجازه انجامش رو بهم نداد و ...
من حق میدادم بهش چون اونم کوچیک بود اونم سنش کم بود
هربار سر مسائلم باهاش میشنستم گریه میکردم تهش ب این نتیجه میرسیدم ک خودم کردم، خودم خواستم ن زور مادر و ن اجبار پدر بالا سرم نبود
الان رفته رفته با گذشت 5 سال از عقدمون (هنوز عروسی نکردیم) کم کم عادت کردیم و خب ایشون هم رفتاراشون رو تغییر دادن و خداراشکر باهمدیگه کنار میایم.
با این وجود خیلی دوسش دارم
من شدم درگیر یه ادم درست ولی در زمان اشتباه 🤦♀
من اگه هزار بار دیگه هم ب دنیا بیام و بخوام ازدواج کنم بازم انتخابم همین همسر هستش ولی ن در اون زمان...
خیلی به طور خلاصه توضیح دادم ک طولانی نشه ولی بدونید که هرگز درسن پایین ازدواج نکنید، پشیمونی و حسرت هایی ب دلتون میذاره که هیچوقت قابل جبران نیست.
- 😱
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
904 نظراوایل عقدمون داشتم رفته رفته حساس شد خیانت هایی ک دور و ورمون اتفاق افتاد اینجوری ترسیدش کرد
چون جدیدا اطرافمون خیانت های عجیب غریب میبینه مثلا میخاد آرامش زندگیمونو حفظ کنه