تجربه ازدواج در16سالگی وطلاق :
من دختری هستم17ساله
میخام داستان زندگیمو بطور خلاصه بگم تا برا دخترای عزیز درس عبرت بشه.
بعد از تموم کردن سال نهم راهنمایی پیله کردم که میخام برم ارایشگری یاد بگیرم و دوس دارم و این حرفا وبعد از اصرار زیاد تو یه آرایشگاه شروع کردم به یادگیری
بعد موقع انتخاب رشته چون معدلم20بود تجربی برداشتم علاقه خاصی نداشتم به تجربی ولی درس رو دوس داشتم
یه ماه اینا از مدرسه گذشته بود من ارایشگاهم میرفتم همزمان، یه روز خانمه ارایشگر از من خواستگاری کرد برا داداشش و من گفتم باید خانوادم نظر بدن من هیچی نمیتونم بگم و حالا خلاصه میکنم من با پسره4روز اینا حرف زدم بعد خانوادم نذاشتن گفتن زود بگو بیان خواستگاری و حرف زدن نداریم ما و... و اومدن خواستگاری و ما صیغه کردیم وبعدش باهم بیرون اینا رفتیم بعد یه هفته شب قبل از روز عقد پسره یچیزایی گفت دقیق یادم نیست ولی من خیلی ناراحت شدم و ساعت4صب خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم تشنج کرده بودم البته اینارو بهم گفتنا من یادم نبود ومن اصلا سابقیه تشنج حتی تو بچگی هم نداشتم و اون روز روز عقدم بود بردنم دکتر یه امپول زدن و بعد رفتیم و عقد کردیم وبعد چن هفته این آقا اخلاقای بدش داشت شروع میشد حتی اگه حق با منم بود بازم مخالف بود منم یه آدم ساده و احمق که میگفتم درست میشه البته خانوادم میگفتن درست میشه مامانم ابجیام
یه روز رفتیم خرید با مامانش و ماشین اون از پشت صندلی قرص ترامادل پیدا کردم شانسی. وقتی به خانوادش گفتم براشون عادی بود دیدم من از همه جا بیخبر بودم همه میدونستن.
اکثرا عصبی بود بیحال بود زیاد میخابید خیلی سیگارمیکشیدو...
بعد بابام گف باید طلاق بگیری و منم گفتم نمیخام دیگه و توافقی طلاق گرفتیم ومن گفتم هیچی نمیخام واقعا هیچیم نداشت بده
اولش خواهرش گف تک پسره همه چی برا اونه درحالیکه هیچی نداشتن واقعا ولی من واقعا بساز بودم و مشکلم مال و اموال و پول نبود. خانوادم بهم یاد دادن توقع زیادی نداشته باش بساز باش درحالکیه اشتباهه
اگه به جاهای بزرگ فک کنی خودتو بالا بگیری و پرتوقع باشی بهتره.
بعد از طلاق هم بعضیا میگفتن گل هم میکشه مگه نمیدونستین😕
بعد اون من رفتم ارایشگری تخصصی یاد گرفتم و الانم میرم مدرسه و رشتم شبکه هست ولی سال دهمم و یه سال عقب افتادم.
ولی الان روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که تموم شد و زود فهمیدم.🥲
و درمورد تشنج هم من 1سال داروی ضد تشنج خوردم و الان ترکش کردم دیگه و حالمم خوبه.
بعضی وقتا بزرگترا چون بزرگن دلیل نمیشه که همچیو میدونن و اگاهن.
خودتون قدرت تصمیم گیری داشته باشین البته نع به غلط.
ساده نباشین و زود اعتماد نکنین.
اصلا زود ازدواج نکنین اگرم ازدواج کردین خیلی زیاد اشنا شین و رفت و آمد کنین بعد.
عجله نکنین برا ازدواج بخدا هست تموم نمیشه.
به حرف آدمای قدیمی مثه مامان من برای ازدواج زود و طلاق نگرفتن بخاطر حرف مردم روگوش نکنید.
و اینم بگم من قبل اون پسر با هیچ پسری نبودم اصلااا
ببخشید طولانی شد...
- 💜
من دختری هستم17ساله
میخام داستان زندگیمو بطور خلاصه بگم تا برا دخترای عزیز درس عبرت بشه.
بعد از تموم کردن سال نهم راهنمایی پیله کردم که میخام برم ارایشگری یاد بگیرم و دوس دارم و این حرفا وبعد از اصرار زیاد تو یه آرایشگاه شروع کردم به یادگیری
بعد موقع انتخاب رشته چون معدلم20بود تجربی برداشتم علاقه خاصی نداشتم به تجربی ولی درس رو دوس داشتم
یه ماه اینا از مدرسه گذشته بود من ارایشگاهم میرفتم همزمان، یه روز خانمه ارایشگر از من خواستگاری کرد برا داداشش و من گفتم باید خانوادم نظر بدن من هیچی نمیتونم بگم و حالا خلاصه میکنم من با پسره4روز اینا حرف زدم بعد خانوادم نذاشتن گفتن زود بگو بیان خواستگاری و حرف زدن نداریم ما و... و اومدن خواستگاری و ما صیغه کردیم وبعدش باهم بیرون اینا رفتیم بعد یه هفته شب قبل از روز عقد پسره یچیزایی گفت دقیق یادم نیست ولی من خیلی ناراحت شدم و ساعت4صب خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم تشنج کرده بودم البته اینارو بهم گفتنا من یادم نبود ومن اصلا سابقیه تشنج حتی تو بچگی هم نداشتم و اون روز روز عقدم بود بردنم دکتر یه امپول زدن و بعد رفتیم و عقد کردیم وبعد چن هفته این آقا اخلاقای بدش داشت شروع میشد حتی اگه حق با منم بود بازم مخالف بود منم یه آدم ساده و احمق که میگفتم درست میشه البته خانوادم میگفتن درست میشه مامانم ابجیام
یه روز رفتیم خرید با مامانش و ماشین اون از پشت صندلی قرص ترامادل پیدا کردم شانسی. وقتی به خانوادش گفتم براشون عادی بود دیدم من از همه جا بیخبر بودم همه میدونستن.
اکثرا عصبی بود بیحال بود زیاد میخابید خیلی سیگارمیکشیدو...
بعد بابام گف باید طلاق بگیری و منم گفتم نمیخام دیگه و توافقی طلاق گرفتیم ومن گفتم هیچی نمیخام واقعا هیچیم نداشت بده
اولش خواهرش گف تک پسره همه چی برا اونه درحالیکه هیچی نداشتن واقعا ولی من واقعا بساز بودم و مشکلم مال و اموال و پول نبود. خانوادم بهم یاد دادن توقع زیادی نداشته باش بساز باش درحالکیه اشتباهه
اگه به جاهای بزرگ فک کنی خودتو بالا بگیری و پرتوقع باشی بهتره.
بعد از طلاق هم بعضیا میگفتن گل هم میکشه مگه نمیدونستین😕
بعد اون من رفتم ارایشگری تخصصی یاد گرفتم و الانم میرم مدرسه و رشتم شبکه هست ولی سال دهمم و یه سال عقب افتادم.
ولی الان روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که تموم شد و زود فهمیدم.🥲
و درمورد تشنج هم من 1سال داروی ضد تشنج خوردم و الان ترکش کردم دیگه و حالمم خوبه.
بعضی وقتا بزرگترا چون بزرگن دلیل نمیشه که همچیو میدونن و اگاهن.
خودتون قدرت تصمیم گیری داشته باشین البته نع به غلط.
ساده نباشین و زود اعتماد نکنین.
اصلا زود ازدواج نکنین اگرم ازدواج کردین خیلی زیاد اشنا شین و رفت و آمد کنین بعد.
عجله نکنین برا ازدواج بخدا هست تموم نمیشه.
به حرف آدمای قدیمی مثه مامان من برای ازدواج زود و طلاق نگرفتن بخاطر حرف مردم روگوش نکنید.
و اینم بگم من قبل اون پسر با هیچ پسری نبودم اصلااا
ببخشید طولانی شد...
- 💜
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
239 نظر