U

کاربر ناشناس

تجربه به اشتراک گذاشته شده
January 06, 2026 at 08:36 AM
تجربه ازدواج :

داشتم تجربه های ازدواج میخوندم گفتم از خودمم بگم شاید یک نفر امید به اینده پیدا کرد🥲😂
حدودا چهارساله ازدواج کردم در سن 17سالگی
تک دخترم و همچی در خونه بابام مهیا بود
حالا میدونم بخاطر سنم قراره کلی هیت بگیرم ولی عادت کردم
من اصلا هیچوقت قصد ازدواج نداشتم و تو زندگیمم با هیچ پسری در ارتباط نبودم همیشه درسمو میخوندم تنها جایی که میرفتم مدرسه به خونه بود
یروز با مامانم میریم سر خاک بابابزرگم و اونجا همسرم منو میبینه(خاستگاری در قبرستون) 🤣
و من تمایلی به ازدواج نداشتم ایشون خودش و خانوادش 12بار اومدن(البته خانواده اش به هیچ وجه راضی نبودن بامن ازدواج کنه) و من یکبارم نمیخاستم ببینمش از بچگی یه شناختی داشتم ازش همسایه بابابزرگم اینا بودن
مامانم اینام هی میگفتن پسرخوبیه میگفتن باشه ردش میکنیم ولی رد کردن اونا فایده نداشت
گفتم خب بزار بگم با خانواده اش بیاد بهش میگم برو رد کارت نمیخامتو فلان
ولییییی وقتی اومدددد حرف بزنیم اصلا نفهمیدم چیشد واقعا لال شدم
و اینگونه شد که قرار شد بیشتر باهم اشنا شیم
و در نهایت عقد و بعد ده ماه عروسی
تو هیچی بهش سخت نگرفتم خیلی تنها بود خانواده پر جمعیتی هستن ولی همسرم خیلی بشدت مظلوم و تنها
تنها طلای که خریدم حلقه ازدواج بود
رسم یلدا و عیدی ازش نخاستم هزینه کنه باهم رفتیم فقط چرخیدیم دوتایی اتلیه رفتیم(هیچ سخت گیری جفتمون رو هیچ چیزی نداشتیم بدون ذره ای کمک باهم درست کردیم شاید الان خیلی عقب تر از بقیه باشیم اما از خیلیام جلوتریم و اینکه دوتایی باهم تلاش کردیم با سن کممون:))
طلاهای مجردیم فروختم خونه خریدیم
خیلی زیاد تنهاست فشار زندگی همیشه رو دوشش بوده
پا به پای هم کار میکنیم باهم میسازیم زندگیمونو
مثل بقیه زن و شوهرا ماهم بحث و دعوا داریم اما هیچوقت قهرامون بیشتر از دوساعت نبوده
خلاصه کنم براتون بشدت الان دوستش دارم اونم همینطور همیشه باعث پیشرفت من بوده با اینکه اوضاع مالیمون ضعیفه اما همیشه اولویتش من بودم من نمیخاستم درس بخونم خودش منو دانشگاه اسم نوشت کاری خواستم شروع کنم همیشه پشتیبانم بوده
هروقت پول کمی دستش بیاد برام طلا میخره که البته برای من تنها نیست هروقت نیاز باشه اون طلا برای جفتمونه
من خیلی خلاصه زندگیمونو تعریف کردم...
خلاصه برگردم به عقب زودتر انتخابش میکنم انقدر اذیتش نمیکنم انقدر لجبازی نمیکنم 🥲❤✨
ما دوتایی، با دست‌های خالی اما دل‌های پر،
کنار هم ایستادیم و تسلیم نشدیم.
سوختیم وقتی سخت بود،
ساختیم وقتی هیچ‌چیز آماده نبود.

زندگی‌مان را نه به شانس،
بلکه به تلاش، صبر و دوست داشتن گره زدیم.
اگر امروز چیزی هست،
نتیجه «با هم ماندن» ماست؛
نه رفتن، نه رها کردن،
بلکه جنگیدن برای هم… عاشقانه..
- 🤍
تجربه‌های ازدواج و روابط
0 پسند

نظرات

728 نظر
A
ناشناس
January 06, 2026 at 06:26 PM
کاش میشد اونجوری که دوس داری باشه
0 پسند
M
mah_saljouhgi
January 06, 2026 at 06:09 PM
من که برام حسرت شد شما رو نمی‌دونم
0 پسند
A
ناشناس
January 06, 2026 at 06:08 PM
😒😒😒😒😒
0 پسند
A
ناشناس
January 06, 2026 at 06:03 PM
ای بابا🥲🥲
نمیدونم من کلا یه جشن خودمونی میخوام که پدر و مادر و خواهر و برادر و خاله ها و دایی ها و عمو ها و عمه ها و پدربزرگ مادربزرگه و چند تا دوست صمیمی از دو طرف تو مراسم باشن
کمتر از ۱۰۰ نفر
ولی پارتنرم میگه کم کمش ۴۰۰ ۵۰۰ نفری بشه و کم و کسری نمیخواد باشه برعکس من
0 پسند
A
ناشناس
January 06, 2026 at 05:49 PM
:)
0 پسند
A
ناشناس
January 06, 2026 at 05:41 PM
اگر راحت ب دستت میاورد هیچ وقت قدرتو نمیدونست
0 پسند
A
ناشناس
January 06, 2026 at 05:39 PM
الان یکم حس بهتری دارم
0 پسند
A
Asal_taslimi
January 06, 2026 at 05:38 PM
تو زندگی رو بردی دختر
0 پسند
A
ناشناس
January 06, 2026 at 05:26 PM
اصن پشیمون نباش هر کی بیاد مهمونی فقط ایراد میگیره انگار عروسی خودشه بیخیال بابا پولاتو جمع کن به یه زخمی تو زندگی بزن
0 پسند
A
ناشناس
January 06, 2026 at 05:25 PM
از منم اینطوری ولی بدون سفر اونم سال ۴۰۲
ولی الان بقیه رو می‌بینم با خودم می‌گم شاید باید بیشتر سخت‌گیری می‌کردم
0 پسند

ثبت نظر شما