تجربه اعتماد کردن :
سلام تجربه ای که میخوام بگم خیلی برام دردناک و هر بار مرور کردنش برام عذاب اوره
فقط میخوام اینو بدونید که به ادم ها به هیچ وجه اعتماد نکنید و مقصر اصلی خودمو میدونم و هیچ وقت خودمو نمیبخشم
این موضوع برای ۱۸ .۱۹ دی ماه ۱۴۰۴
ما یه همسایه داشتیم که تازه اومده بودن تو ساختمون ما و بسیار ادم های مذهبی بودن و فوق العاده طرف دار نظام
قبل از کشتار ۱۸.۱۹ دی من و دختر این خانواده خیلی با هم صمیمی شده بودیم جوری بود که وقتی خونمون خالی میشد میومد بالا پیش من با هم غذا میخوریم و کلی کار دیگ
روز ۱۸ دی ماه بود داداش من اون روز رفته بود بیرون و خب ما خیلی نگران بودیم که اتفاقی براش نیوفته
ساعت ۸ فراخوان بود ساعت ۱۱ اینا به ما زنگ زدن که بیاید بیمارستان پسرتون تیر جنگی خورده ما خیلی نگران بودم مادرم چند بار اونجا از حال رفت
ولی به خیر گذشت پزشکی که کنارش بود خیلی هوامونو داشت نزاشت دردسر ساز بشه ولی خب شیرینی کارشو ام گرفت
چند روز بعد آوردیمش خونه
فرداش این خانم که باهاش دوست بودم با هم صحبت کردیم و از اونجایی که بهش خیلی اعتماد داشتم ماجرای داداشمو گفتم
حتی به فامیل ام نگفته بودیم این موضوع رو که نپیچه
وقتی بهش گفتم چه بلایی سر داداشم اوردن خیلی سریع بحث تموم کرد رفت پایین خونشون
من نفهم اصلا تا اون موقع شک نکرده بودم
که فرداش یه سری لباس شخصی اومدن داداشمو بردن دادشم هنوز زخم هاس خوب نشده بود علاوه بر تیری که توی پاش بود چند تا با چاقو ام روی دست هاش زده بودن
بعد اینکه اومدن بردنش من همون جا فهمیدم کی خبر چینی کرده رفتم پایین بهش گفتم خیلی بیشرفی من خیلی کارا برات کرده بودم نمیدونم چرا این کارو کردی که همون موقع بابای حرومزاده اش اومد گفت خوب کاری کردیم
بعد از ۲ هفته پیگیری کار داداشم زنگ زدن گفتن تموم کرده
یه سری چیز ها ام سر هم کردن که زخم هاش عفونت کرده بود این چیزا
فقط امیدوارم کاری که اون بیشرف ها کردن با ما بشه عذاب دم مرگشون
اینم در پرانتز بگم که میگن اینا اغتشاش گر بودن (داداش من دانشجوی دندون پزشکی بود) یه ادم تحصیل کرده از یه خانواده با ابرو چه جوری میتونه اراذل و اوباش باشه.
- 💔
سلام تجربه ای که میخوام بگم خیلی برام دردناک و هر بار مرور کردنش برام عذاب اوره
فقط میخوام اینو بدونید که به ادم ها به هیچ وجه اعتماد نکنید و مقصر اصلی خودمو میدونم و هیچ وقت خودمو نمیبخشم
این موضوع برای ۱۸ .۱۹ دی ماه ۱۴۰۴
ما یه همسایه داشتیم که تازه اومده بودن تو ساختمون ما و بسیار ادم های مذهبی بودن و فوق العاده طرف دار نظام
قبل از کشتار ۱۸.۱۹ دی من و دختر این خانواده خیلی با هم صمیمی شده بودیم جوری بود که وقتی خونمون خالی میشد میومد بالا پیش من با هم غذا میخوریم و کلی کار دیگ
روز ۱۸ دی ماه بود داداش من اون روز رفته بود بیرون و خب ما خیلی نگران بودیم که اتفاقی براش نیوفته
ساعت ۸ فراخوان بود ساعت ۱۱ اینا به ما زنگ زدن که بیاید بیمارستان پسرتون تیر جنگی خورده ما خیلی نگران بودم مادرم چند بار اونجا از حال رفت
ولی به خیر گذشت پزشکی که کنارش بود خیلی هوامونو داشت نزاشت دردسر ساز بشه ولی خب شیرینی کارشو ام گرفت
چند روز بعد آوردیمش خونه
فرداش این خانم که باهاش دوست بودم با هم صحبت کردیم و از اونجایی که بهش خیلی اعتماد داشتم ماجرای داداشمو گفتم
حتی به فامیل ام نگفته بودیم این موضوع رو که نپیچه
وقتی بهش گفتم چه بلایی سر داداشم اوردن خیلی سریع بحث تموم کرد رفت پایین خونشون
من نفهم اصلا تا اون موقع شک نکرده بودم
که فرداش یه سری لباس شخصی اومدن داداشمو بردن دادشم هنوز زخم هاس خوب نشده بود علاوه بر تیری که توی پاش بود چند تا با چاقو ام روی دست هاش زده بودن
بعد اینکه اومدن بردنش من همون جا فهمیدم کی خبر چینی کرده رفتم پایین بهش گفتم خیلی بیشرفی من خیلی کارا برات کرده بودم نمیدونم چرا این کارو کردی که همون موقع بابای حرومزاده اش اومد گفت خوب کاری کردیم
بعد از ۲ هفته پیگیری کار داداشم زنگ زدن گفتن تموم کرده
یه سری چیز ها ام سر هم کردن که زخم هاش عفونت کرده بود این چیزا
فقط امیدوارم کاری که اون بیشرف ها کردن با ما بشه عذاب دم مرگشون
اینم در پرانتز بگم که میگن اینا اغتشاش گر بودن (داداش من دانشجوی دندون پزشکی بود) یه ادم تحصیل کرده از یه خانواده با ابرو چه جوری میتونه اراذل و اوباش باشه.
- 💔
تجربههای مشترک
0
پسند
نظرات
1472 نظراول: بله، نیروهای امنیتی به راحتی شلیک میکردن و بعدش هم سراغ بقیه مجروح های اون دو روز میرفتن بیمارستان. این کار بارها گزارش شده. اینترنت قطع بود، بیمارستانها پر از مجروح و کشته، بعضی پزشکا و پرستارها واقعاً کمک میکردن و گاهی با رشوه یا فشار جلوی دردسر بیشتر رو میگرفتن. این تابلو نبود، این روش عادی سرکوب در اون دو روز بود. تیر جنگی به پا زدن و بعد با چاقو زدن هم دقیقاً با گزارشهای متعدد از استفاده از سلاح گرم + سلاح سرد تو خیابونا مطابقت داره.
دوم: همسایه مذهبی و طرفدار نظام که «خبرچینی» کرده و بعدش هم جلوی در علناً اعتراف کرده («خوب کاری کردیم»). این هم عجیب نیست. خیلی از این جاسوسهای محلی (مخصوصاً تو ساختمانها) همینجوری عمل میکردن. احساس امنیت کامل داشتن چون سیستم پشتشون بود. فکر میکردن دارن «وظیفه شرعی» انجام میدن. بعداً هم که مأمورا اومدن داداش بنده خدا رو رو بردن، دیگه نیازی به مخفیکاری نداشتن.
سوم: اینکه مأمورا «اینقدر تابلو» عمل کردن؟ آره، چون در اون دو روز دستور شلیک برای کشتن صادر شده بود و جو کاملاً امنیتی-تروری بود. اینترنت و تلفن قطع، برق در بعضی مناطق قطع، تیراندازی در تاریکی، یورش به بیمارستانها و انتقال سریع اجساد ، همه اینها مستند شده. برای رژیم اون روزها «تابلو بودن» مهم نبود، مهار اعتراضات با هر قیمتی مهم بود.
این داستان پر از جزئیات شخصی و دردناکه که آدمهای واقعی تو موقعیتهای واقعی میگن، نه رمان. نویسنده بودن تو هم که بگی «من میتونم طوری بنویسم که مو لای درزش نره ، ربطی به واقعی بودن یا نبودن این تجربه نداره. این یه روایت شخصی از درد و خیانتِ اعتمادِ بیجاعه، نه سناریوی هالیوودی که باید همه جاش بینقص باشه.
به جای شک کردن به جزئیات و متهم کردن آدم به دروغگویی، برو گزارشهای واقعی کشتار ۱۸ و ۱۹ دی رو بخون. بعد بگو ببینم هنوز فکر میکنی احمقانه بوده؟