تجربه ازدواج بدون علاقه :
خب اینو میگم برای کسایی ک فکر میکنن علاقه اولیه زیاد مهم نیست و بعدا درست میشه.
ما سنتی اشنا شدیم، از همون اول اصلا از ظاهر اقا خوشم نیومد درحدی که نمیخواستم عکساشو ببینم و میگفتم تماس تصویری هم نگیر باهاش بیرونم نمیرفتم زیاد.
ی مدت کوتاهی گذشت، اون خیلی از من خوشش اومده بود گفت عقد کنیم، کلا خیلی عجله داشت و بصورت رسمی اومدن خواستگاری.
همون شب بعد رفتنشون من به خانوادم گفتم ک نمیتونم باب میلم نیس اما خانوادم گفتن نه طرف همچی داره شرایطش خوبه حیفه ک ردش کنی، مگه احمقی بخاطر ظاهر بهم بزنی؟
خلاصه دهنمو بستن و راضیم کردن و عقد کردیم.
اوایل سعی میکردم بپذیرم این شرایطو، اما واقعا نمیشد. دلم نمیخواست بوسش کنم یا لمسش کنم، باهاش جایی برم یا ب دوست و اشنا معرفیش کنم، متاسفانه اخلاقشم زیاد جالب نبود کم کم بدی هاش رو شد حرفای بدی میزد همش ناراحتم میکرد توهین میکرد شکاک بود و این چیزا.
بعد از ی مدت وقتی میومد من خودمو به خواب میزدم ک نرم از اتاقم بیرون، یا خانوادم با نصیحت و.. میفرستادنم برم باهاش، شب تا صبح پیشش خوابم نمیبرد میترسیدم.
حتی وقتی میرفتیم تفریح، من بی اختیار فقط گریه میکردم چ تو خلوت چ توی جمع انقدر حال بدی داشتم ک فقط اشکام میریخت و به خودکشی فکر میکردم، تا اینکه پامو کردم تو ی کفش گفتم یا طلاق، یا خودمو می کشم دیگه دست از سرم بردارین من اینو نمیخوام.
یارو هم واقعا ادم درستی نبود بعدا فهمیدیم عجله اش برای عقد این بود که گندکاری هاش رو نشه.
بالاخره بعد از ی مدت طولانی رنج و شکنجه کمرشکن، موفق شدم جدا بشم و تمومش کردم🤍.
- 🫂
خب اینو میگم برای کسایی ک فکر میکنن علاقه اولیه زیاد مهم نیست و بعدا درست میشه.
ما سنتی اشنا شدیم، از همون اول اصلا از ظاهر اقا خوشم نیومد درحدی که نمیخواستم عکساشو ببینم و میگفتم تماس تصویری هم نگیر باهاش بیرونم نمیرفتم زیاد.
ی مدت کوتاهی گذشت، اون خیلی از من خوشش اومده بود گفت عقد کنیم، کلا خیلی عجله داشت و بصورت رسمی اومدن خواستگاری.
همون شب بعد رفتنشون من به خانوادم گفتم ک نمیتونم باب میلم نیس اما خانوادم گفتن نه طرف همچی داره شرایطش خوبه حیفه ک ردش کنی، مگه احمقی بخاطر ظاهر بهم بزنی؟
خلاصه دهنمو بستن و راضیم کردن و عقد کردیم.
اوایل سعی میکردم بپذیرم این شرایطو، اما واقعا نمیشد. دلم نمیخواست بوسش کنم یا لمسش کنم، باهاش جایی برم یا ب دوست و اشنا معرفیش کنم، متاسفانه اخلاقشم زیاد جالب نبود کم کم بدی هاش رو شد حرفای بدی میزد همش ناراحتم میکرد توهین میکرد شکاک بود و این چیزا.
بعد از ی مدت وقتی میومد من خودمو به خواب میزدم ک نرم از اتاقم بیرون، یا خانوادم با نصیحت و.. میفرستادنم برم باهاش، شب تا صبح پیشش خوابم نمیبرد میترسیدم.
حتی وقتی میرفتیم تفریح، من بی اختیار فقط گریه میکردم چ تو خلوت چ توی جمع انقدر حال بدی داشتم ک فقط اشکام میریخت و به خودکشی فکر میکردم، تا اینکه پامو کردم تو ی کفش گفتم یا طلاق، یا خودمو می کشم دیگه دست از سرم بردارین من اینو نمیخوام.
یارو هم واقعا ادم درستی نبود بعدا فهمیدیم عجله اش برای عقد این بود که گندکاری هاش رو نشه.
بالاخره بعد از ی مدت طولانی رنج و شکنجه کمرشکن، موفق شدم جدا بشم و تمومش کردم🤍.
- 🫂
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
785 نظرحداقل عذاب وجدانی ندارم
آدمی ک واسه تنهایی میره ازدواج میکنه
عقل نداره
بهار دختر نهایت ۳۵ سالگی. واسه داشتی شوهری نهایت ۴۰ ساله اس
بهار دختر نهایت ۳۵ سالگی. واسه داشتی شوهری نهایت ۴۰ ساله اس
حداقل چند آدم دیگر بدبخت نکردم
خیالم راحته و عذاب وجدانی نداره
آدمی ک از ترس تنهایی میره ازدواج میکنه
ببخشید ی کصکش به تمام معنا هست
از ازدواج کردن
خیلی ترسناک تره
ولی درست و به موقع
شمایی ک میگی ازدواج نکنین و...
توی ۴۵ ۵۰ سالگی کاز تنهایی موندی سلامت میکنیم