تجربه زندگی در خانواده مذهبی :
سلام بچه ها میخام از تجربه زندگی خودم تو یه خانواده مذهبی بگم
فقط اینا رو میگم که بدونید تو چه جهنمی دارم دست و پا میزنم و راه خلاصی هم ازش ندارم فقط باید بشینم تا مرگم برسه و امیدوارم هر دختری که زندگیش شبیه منه براش معجزه بشه و بتونه آزادانه زندگی کنه من که نتونستم آزادی رو تجربه کنم ولی شما قدر آزادیتونو بدونید :)
و اینم بگم من اصلاااااا مذهبی نیستم و اعتقادی هم ندارم
خب اول اینکه ما اصلا عروسی نمیریم چون بابام بسیجیه مامانم و آبجیم آخوندن حوزه علمیه درس خوندن پس قطعا همچین آدمایی تو جایی که توش بزن و برقص و آهنگ و خوشحالی باشه نمیرن
اگرم خیلی مجبور شیم دم شام میریم و زودی برمیگردیم
یه بار تا یه راه دور رفتیم واسه عروسی اصلا فرصت نشد من برم داخل و سریع برگشتیم مامانم رفت پاکت پولو داد به صاحب عروسی و برگشتیم خونه:))))
دوم اینکه ما کلا با خانواده مادری قطع ارتباطیم چون اونا قلیون میکشن پاسور بازی میکنن به ج ا اعتقادی ندارن پس ما جایی که اونا باشن نمیریم و یا هروقتم رفتیم یه دعوایی شده از دماغم در اومده و کلا هیچکس علاقه ارتباط گرفتن با ما رو نداره انقد که بابام و مامانم ادمای بد اخلاقی ان و با همه بد صحبت میکنن
بابام که فکر میکنه خداس و به خودش اجازه میده هرکسی رو نصیحت کنه و همه واقعا خسته شدن
و من چندین ساله نه پسرخاله دخترخاله هامو نه دختردایی پسردایی هامو نه پسرعمه دخترعمه هامو ندیدم و واقعا از اینکه تنهام به شدت افسردگی گرفتم و حالم ناجور بده
سوم اینکه ما چیزی به اسم حجاب اختیاری نداریم باید به زور چادر سر کنی و من بعد اینکه دیپلممو گرفتم به زور و با کتک منو بردن حوزه علمیه ثبت نام کردن و پنج سال من اونجا با یه مشت آدم روانی زیر یه سقف بودم و تا دم مرگ رفتم حالم از حرفاشون و کاراشون به هم میخورد تا اینکه انقد درس نخوندم و مشروط شدم که دیگه خود حوزه علمیه اجازه ندادن من برم و همشونم کاملا متوجه شده بودن که من هیچچچ علاقه ای ندارم و به اجبار رفتم اونجا کادر آموزشی اونجا باهام مهربون بودن ولی کسایی که اونجا درس میخوندن به خاطر اینکه من ۲۰ سالم بود و مجرد بودم کلی تیکه بارم میکردن و اذیتم میکردن بعد اونجا من اصلا ادمای همسن و سال خودمو نمیدیدم و با زنای ۴۰ ساله همکلاسی بودم و پنج سال عمرم اونجا بیخودی تلف شد و چیزی جز افسردگی و حال بد واسم نداشت
چهارم اینکه من اجازه ندارم هیچ دوست و رفیقی داشته باشم چون اونا نابابن و منو به جاهای خراب میکشونن درحالی که همین فشارای بیخودشون باعث شده من یواشکی سیگار بکشم و مشروب بخورم
اجازه نمیدن اصلا من برم بیرون اگرم میرم بیرون یواشکی دنبالم راه میفتن ببینن من کجا میرم هی هر دقیقه زنگ میزنن چکم میکنن و این کارای بیخودشون باعث اصلا دلم نخاد پامو از خونه بزارم بیرون حتی تو روز هم اجازه ندارم برم بیرون چه برسه به شب
تازگیا با کلی منت اجازه دادن برم دانشگاه اونم همش اذیتم میکنن به خاطر پولی که بهم میدن صد تا تیکه بارم میکنن بهم عذاب وجدان میدن
حتی اجازه نمیدن برم سرکار و خودشونم بهم پول تو جیبی نمیدن همه پولاشونو میدم آبجیم به من هیچی نمیدن در حسرت خرید یه لباس قشنگ موندم
پنجم اینکه همهههه خاستگارای من مذهبی ان چون هیچ آدم معمولی و نرمالی از پنج کیلومتری این خونه هم رد نمیشه و من به هیچ عنوان نمیخام با آدم مذهبی زیر یه سقف باشم و من با آدمایی که انقد سخت گیرن و به همه چیز گیر میدن نمیتونم زندگی کنم و اصلا جذبشون نمیشم واقعا هیچ چیز جذابی در اونا وجود نداره و من در حال حاضر ۲۵ سالمه و یه آدمایی که با اعتقادات من جورن به خاطر خانواده سمی که دارم نمیان جلو و نمیخان یه عمر خودشونو درگیر خانواده من کنن
خلاصه اینکه ببخشید طولانی شد من واقعا دختر تنهایی ام و تنهایی داره روانیم میکنه از اینکه نمیتونم هیچ دوست و رفیقی داشته باشم از اینکه نمیتونم از خونه برم بیرون از اینکه نمیتونم پول داشته باشم
ولی اگه شما همه اینا رو دارید لطفا قدر بدونید و بفهمید که این چیزایی که شما خیلی راحت تو دسترستونه یه دختری توی همین کشور نمیتونه داشته باشتشون
امیدوارم تو زندگی بعدیم دیگه تو یه خانواده مذهبی نباشم
به امید آزادی دخترایی مثل من:)
ببخشید طولانی شد.
- 💔
سلام بچه ها میخام از تجربه زندگی خودم تو یه خانواده مذهبی بگم
فقط اینا رو میگم که بدونید تو چه جهنمی دارم دست و پا میزنم و راه خلاصی هم ازش ندارم فقط باید بشینم تا مرگم برسه و امیدوارم هر دختری که زندگیش شبیه منه براش معجزه بشه و بتونه آزادانه زندگی کنه من که نتونستم آزادی رو تجربه کنم ولی شما قدر آزادیتونو بدونید :)
و اینم بگم من اصلاااااا مذهبی نیستم و اعتقادی هم ندارم
خب اول اینکه ما اصلا عروسی نمیریم چون بابام بسیجیه مامانم و آبجیم آخوندن حوزه علمیه درس خوندن پس قطعا همچین آدمایی تو جایی که توش بزن و برقص و آهنگ و خوشحالی باشه نمیرن
اگرم خیلی مجبور شیم دم شام میریم و زودی برمیگردیم
یه بار تا یه راه دور رفتیم واسه عروسی اصلا فرصت نشد من برم داخل و سریع برگشتیم مامانم رفت پاکت پولو داد به صاحب عروسی و برگشتیم خونه:))))
دوم اینکه ما کلا با خانواده مادری قطع ارتباطیم چون اونا قلیون میکشن پاسور بازی میکنن به ج ا اعتقادی ندارن پس ما جایی که اونا باشن نمیریم و یا هروقتم رفتیم یه دعوایی شده از دماغم در اومده و کلا هیچکس علاقه ارتباط گرفتن با ما رو نداره انقد که بابام و مامانم ادمای بد اخلاقی ان و با همه بد صحبت میکنن
بابام که فکر میکنه خداس و به خودش اجازه میده هرکسی رو نصیحت کنه و همه واقعا خسته شدن
و من چندین ساله نه پسرخاله دخترخاله هامو نه دختردایی پسردایی هامو نه پسرعمه دخترعمه هامو ندیدم و واقعا از اینکه تنهام به شدت افسردگی گرفتم و حالم ناجور بده
سوم اینکه ما چیزی به اسم حجاب اختیاری نداریم باید به زور چادر سر کنی و من بعد اینکه دیپلممو گرفتم به زور و با کتک منو بردن حوزه علمیه ثبت نام کردن و پنج سال من اونجا با یه مشت آدم روانی زیر یه سقف بودم و تا دم مرگ رفتم حالم از حرفاشون و کاراشون به هم میخورد تا اینکه انقد درس نخوندم و مشروط شدم که دیگه خود حوزه علمیه اجازه ندادن من برم و همشونم کاملا متوجه شده بودن که من هیچچچ علاقه ای ندارم و به اجبار رفتم اونجا کادر آموزشی اونجا باهام مهربون بودن ولی کسایی که اونجا درس میخوندن به خاطر اینکه من ۲۰ سالم بود و مجرد بودم کلی تیکه بارم میکردن و اذیتم میکردن بعد اونجا من اصلا ادمای همسن و سال خودمو نمیدیدم و با زنای ۴۰ ساله همکلاسی بودم و پنج سال عمرم اونجا بیخودی تلف شد و چیزی جز افسردگی و حال بد واسم نداشت
چهارم اینکه من اجازه ندارم هیچ دوست و رفیقی داشته باشم چون اونا نابابن و منو به جاهای خراب میکشونن درحالی که همین فشارای بیخودشون باعث شده من یواشکی سیگار بکشم و مشروب بخورم
اجازه نمیدن اصلا من برم بیرون اگرم میرم بیرون یواشکی دنبالم راه میفتن ببینن من کجا میرم هی هر دقیقه زنگ میزنن چکم میکنن و این کارای بیخودشون باعث اصلا دلم نخاد پامو از خونه بزارم بیرون حتی تو روز هم اجازه ندارم برم بیرون چه برسه به شب
تازگیا با کلی منت اجازه دادن برم دانشگاه اونم همش اذیتم میکنن به خاطر پولی که بهم میدن صد تا تیکه بارم میکنن بهم عذاب وجدان میدن
حتی اجازه نمیدن برم سرکار و خودشونم بهم پول تو جیبی نمیدن همه پولاشونو میدم آبجیم به من هیچی نمیدن در حسرت خرید یه لباس قشنگ موندم
پنجم اینکه همهههه خاستگارای من مذهبی ان چون هیچ آدم معمولی و نرمالی از پنج کیلومتری این خونه هم رد نمیشه و من به هیچ عنوان نمیخام با آدم مذهبی زیر یه سقف باشم و من با آدمایی که انقد سخت گیرن و به همه چیز گیر میدن نمیتونم زندگی کنم و اصلا جذبشون نمیشم واقعا هیچ چیز جذابی در اونا وجود نداره و من در حال حاضر ۲۵ سالمه و یه آدمایی که با اعتقادات من جورن به خاطر خانواده سمی که دارم نمیان جلو و نمیخان یه عمر خودشونو درگیر خانواده من کنن
خلاصه اینکه ببخشید طولانی شد من واقعا دختر تنهایی ام و تنهایی داره روانیم میکنه از اینکه نمیتونم هیچ دوست و رفیقی داشته باشم از اینکه نمیتونم از خونه برم بیرون از اینکه نمیتونم پول داشته باشم
ولی اگه شما همه اینا رو دارید لطفا قدر بدونید و بفهمید که این چیزایی که شما خیلی راحت تو دسترستونه یه دختری توی همین کشور نمیتونه داشته باشتشون
امیدوارم تو زندگی بعدیم دیگه تو یه خانواده مذهبی نباشم
به امید آزادی دخترایی مثل من:)
ببخشید طولانی شد.
- 💔
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
1913 نظرلَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ: کار دین به اجبار نیست، تحقیقا راه هدایت و ضلالت بر همه کس روشن گردیده.(بقره۲۵۶)
مسلمانان خیلی باین آیه استناد میکنند تا با افتخار ادعا کنند در اسلام آزادی هست. ولی آیا واقعا منظور این آیه آزادی ست؟
نظر مفسرین:
تفسیر طبری: حداقل سه قول برای این آیه گفته شده:
۱: این آیه اختصاصا برای انصار یا زنی از انصار نازل شده که نذر کرده بوده فرزندش یهودی یا مسیحی شود. برخی هم گفتند در حق مردی بنام ابن حصین نازل شده که دو فرزند نصرانی داشته و میخواسته که فرزندانش مسلمان شوند.
۲: اگر اهل کتاب جزیه بدهند، مجبور نیستند مسلمان بشوند ولی کفار و مشرکین مجبورند تسلیم اسلام شوند یا کشته شوند چون گمراهند و کتابی هم ندارند و سنت پیامبر هم اینرا تایید کرده که از کفار و مشرکین و مرتدین، غیراز اسلام دینی را قبول نکرده ولی از اهل کتاب جزیه را هم قبول کرده.
۳: این آیه منسوخ است.
تفسیر کبیر رازی: سه قول برای این آیه گفته شده: ۱- ایمان قلبی باجبار نمیشود. ۲- همان مورد۲ در تفسیر طبری. ۳: اگر کسی بواسطه ی جنگ مسلمان شد اسلامش قبول است پس اتهام اسلام اجباری بآنها نزنید(نساء۹۴)
تفاسیر شیعی:
تفسیر مجمع البیان طبرسی: برخی گفتند این آیه در شان فردی از انصار نازل شده و برخی گفتند زنی بوده. هرچه بوده این آیه توسط سوره توبه و آیه سیف، نسخ شده.
همچنین مورد ۳ در تفسیر رازی را هم نقل میکند.
تفسیر تبیان طوسی: این آیه توسط آیات ۵ و ۲۹ سوره توبه و سوره محمد نسخ شده.
همچنین مورد ۱و۲ در تفسیر طبری را تایید میکند.
تفسیر صافی فیض کاشانی: اکراهی در پذیرش دین نیست الا بعد از دعوت. یعنی اول باید رشد و غی را تبیین کرد و گمراهان را هدایت کرد سپس اگر کسی عناد ورزید و سعادت و نجات را نخواست، باید اجبارش کرد. این آیه توسط آیه ی "جاهد الكفّار والمنافقين واغلظ عليهم" نسخ شده. اهل کتاب هم اگر جزیه بدهند مجبور به اسلام نیستند.
تفسیر بیان السعاده: اگر منظور از دین عام باشد و بمعنای رستگاری و سعادت اخروی باشد، پس هیچکس با اجبار و اکراه رستگار نمیشود ولی اگر منظور دین و ملت نبی محمد ص باشد، پس اکراه لازم است، چه خود نبی فرموده قال (ص): "انا نبىّ السّيف" من پیامبر شمشیر هستم.
تفسیر ملاصدرا: تمام تفاسیر بالا را نقل میکند و تاکید میکند ک در دین و ایمان قلبی هیچ اجبار و اکراهی نیست و مینویسد: «دین در حقیقت حالتی از تسلیم و رضای قلبی ست ک در قلب مطمئن ب ایمان جا میگیرد. این حالت قلبی، ب اکراه و اجبار نمیشود بلکه کاملا اختیاری ست. چراکه امری باطنی و قلبی ست و هیچکس ب باطن انسان تسلط ندارد. تفسیر احتمالی این آیه: ۱- اهل کتاب چون جزیه میدهند، مجبور نیستند ایمان بیآورند. ۲- این آیه درباره یک غلام نصرانی نازل شده. ۳- این آیه قبل از آیت قتال نازل شده و منسوخ است. ۴- منظور آیه اینست ک ب کسانی ک با شمشیر مسلمان شدند، طعنه نزنید ک شما ب زور مسلمان شدید. ۵- در دین و ایمان قلبی، هیچ اجبار و اکراهی نیست.»
بنابراین در هیچ دینی اکراهی نیست چراکه باور قلبی ب اجبار نمیشود. کفار و مشرکین باید باجبار مسلمان بشوند حتی اگر باور قلبی نداشته باشند و منافق باشند ولی اهل کتاب اگر جزیه بدهند لازم نیست مسلمان بشوند.
این آیه خیلی مورد استفاده به روز کنندگان اسلام قرار میگیرد. آیا با این توضیحات شما ازین آیه معنای آزادی عقاید در اسلام را میفهمید؟ آیا این آیه در مواردی خاص با شان نزولی خاص نازل شده یا عام است؟
آیا اکراه و اجبار در اسلام نبوده و نیست؟
ماشین زمان داشتی؟